X
تبلیغات
عشق براي تو
 

يه مدت طولانيه كه مثل يك ساعت شني شدم البته با يه تفاوت مهم ! اينكه ساعت شني

 به كوه شن روي دوشش فكر نمي كنه فقط مي دونه اين هزارن  دونه شن رو بايد لحظه به

 لحظه و بدون وقفه از گلو گاه باريكش عبور بده ولي من ....

انقدر زير اينهمه شن ، كه اينكه اول كدوم رد بشه چطور رد بشه چه قدر طول بكشه و هزارو

يك اگر و اماي ديگه دست و پا ميزنم كه اخرش يه كوه شن مي مونه رو دوشم و هيچي از

 گلوگاهم رد نمي شه و من مي مونم و هزاران مسئله حل نشده آره من يه ساعت شني

 معيوبم به خاطر اينكه اين شنها برام زيادي اهميت پيدا كردن بايد بيخيال شم و مثل يه ساعت

شني وظيفه شناس فقط شنها رو بريزم تو دره پايين .....

 

عشق براي تو

سعيد (سپهر)

 

نوشته شده توسط سعيد(سپهر) در سه شنبه نهم مهر 1392 ساعت | لینک ثابت |
 

در کنج تاریکخانه ذهنم .

حسن کچل خوابهای طلایی می دید.

به ترفند سیب های سرخ بیرونش کردم.

برو . خواب جن و دیو و چلگیس را تعبیر کن.

 

عشق برای تو

 

نوشته شده توسط سعيد(سپهر) در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 ساعت | لینک ثابت |

 

هزاران جاده ي به من رسيده را دوره مي كنم

و من عنصر فراموش شده داستان زندگي خويشم .

من ، در كنج اين قمار خانه مخصوص گروه سني الف

كعبه ابراهيم به خود نديده ناخودآگاهيم را

                                      طواف كه نه ! پيچ مي خورم.

و بي جنبه ترين خداي طول تاريخ را

به ابلهانه ترين شكل مي پرستم.

خدايي كه خالق من نيست.

خدايي كه  رسولش را  بتها برانگيخته اند .

عارفي خراباتي در پيچ و تاب اين سياه چاله بلعنده

                                            با شيطان ، بده بستان دارد !

                                                         و من موجودي هستم به نام واكنش .

گاهی !

ريتم هاي خنك و ريز و نوك تيز زير پوستم را مي خارانند

لذيذ است

ولي افسوس كه اين آهنگ دو پهلوي سازهاي دو پهلوي نوازندگان دو پهلوست .

كاش زود تر درب اين قمارخانه دو پهلو را بگشايند.

 

 

 

 

عشق براي تو

سعيد (سپهر)

نوشته شده توسط سعيد(سپهر) در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت | لینک ثابت |
 

با توجه به موج عظیم اتهامات تماشاگران هوادار دو تیم مطرح پایتخت به مسوولین فوتبال کشور مبنی بر وادار کردن دو تیم به تبانی و به پایان رساندن مسابقه مذکور با نتیجه مساوی, دکتر سه پیت آن پیر فرزانه و آن یگانه راه گشای مشکلات این پیتخانه متنی را منتشر نمودند که شاید برای حل مشکلات آن پیتخانه نیز کار ساز باشد. لذا  متن فوق الذکر بدون اعمال هیچ تغییری به نظر شما میرسد.

با سلام خدمت همه دوستان

البته اگر قرار باشد ما میان قرمز و آبی یکی را انتخاب کنیم خوب البته که قرمز را انتخاب می کنیم یا آبی را .اما اگر قرار باشد میان برد و باخت و تساوی یکی را انتخاب کنیم خوب البته برد را انتخاب می کنیم چرا که در این بازی وقتی برد را می گزینی حریفت  می بازد و آی نشیمن گاهش می سوزد و آی ما دلمان خنک می شود و آی حال مینماییم و آی نفخ در بوق میکنیم تا بقیه هم حال نمایند .

القصه از انجایی که از ۱۰۰۰ داربی اخیر انجام شده ۹۹۹.۷۵ آن مساوی شده و  این امار به هیچ وجه نشان دهنده وجود هیچ گونه تبانی نمی باشد چرا که در پیتخانه ما همیشه شانس بروز آن ۰.۲۵ به مراتب بیشتر از شانس رخداد ۹۹۹.۷۵ است و این امار نشان از نا توانی این دو تیم در بردن رقیب است  و لا غير .

از انجا كه در پایان اين همه داربي  نه بردی بوده نه باختی نه دلخنکی ای بوده و نه نشیمن سوختگی ای نه حالی بوده نه حولی نه بادی بوده و نه بوقی نه کشکی بوده و نه دوغی . این بنده کمترین، پشنهاد می دهم با توافق مسوولین و مدیران دو تیم مقرر گردد بعد از پایان این بازی خاص در وقت قانونی چنانچه نتیجه ان مساوی بود دو تیم حدکثر تا ۷۲ ساعت و تا مرز ۱۵۰۰۰  عدد پنالتی با یکدیگر مبارزه کنند . تا جایی که هواداران دو تیم یکصدا فریاد بزنند:غلط کردیم و شکر تناول نمودیم و   ۵۰۰۰۰ نفر اینوری با ۵۰۰۰۰ اونوری با هم دست برادری  دهند و چپق دوستی همدیگر را چاق کنند و رو و پشت همدیگر را چنان ببوسند که گویی روحشان از تنشان برای هم جدا می شود  و در آخر با چشمهای گریان و دستهای لرزان و پاهای ناتوان  فریاد بزنند :شیر یا خط - شیر یا خط -شیر یا خط.

و بعد از مشخص شدن نتيجه بازي براي تلطيف فضاي استاديوم همه نفرات دو تيم اعم از مدير و مربي و بازيكن و توپ جمع كن و ماساژور و روان شناس وفيزيو تراپ و دكتر و باغبون و چمن زن و حوله خيس بگير و خوشك بده و ساير دوستان و بستگان و بازماندگان در وسط زمين گرد هم بيايند و نه تنها كت و پيراهن و جوراب بلكه شورت خويش را با نفر متناظر تيم خويش به رسم ياد بود تعويض كنند . 

و بعد از بازی بروند اتوبوس ها را بشویند شیشه هایشان را پاک کنند کفش های رانند اش را واکس بزنند و هنگام خروج از ورزشگاه به هوادارن حریف بفرما بزنند و .....

 

مزایای طرح:

۱-چون نتیجه با سکه مشخص گردیده جنبه بعضی ها بالا می رود یعنی تحمل باختنشان با لا می رود و با خود می گویند به هر حال شیر یا خط است دیگر یا یکی می برد یا یکی می بازد البته این جای این سوال را باقی می گذارد که چرا در مورد شیر یاخط می توانند اینگونه فکر بکنند و لی در مورد فوتبال خیر به هر حال در فوتبال هم یکی می برد و یکی می بازد دیگر.

۲-هنگام تعويض البسه فوق الذكر(مخصوصا ...) آقايان  انصاري فر(مدير عامل پرسپوليس) با واعظ آشتياني(مدير عامل استقلال)انقدر مي خنديم آنقدر مي خنديم آي مي خنديم آي مي خنديم و انوقت اي فضاي استاديوم تلطيف مي شود آي تلطيف مي شود !  آي تلطيف مي شود ! تلطيف شدني!!!!!! 

۳-دیگر کسی نمی تواند مسوولان فوتبال را به تبانی متهم کند چونکه آنها نه تنها تمام توان خود را برای اینکه  بازی برنده داشته باشد به کار بسته اند بلکه تمام توان هواداران خوش خیالی  را که تا ۳۰۰۰۰ پنالتی هنوز فکر می کنند ممکن است تیمشان برنده شود را هم از جانشان به درآورده اند و دهانشان را مورد آچار کشی کامل قرار داده اند.

 

 

 

مخلصیم DR.3pit

نوشته شده توسط سعيد(سپهر) در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت | لینک ثابت |
گذشته ها را كه مرور مي كنم ‌‍،شگفت زده مي شوم  كه پيش تر ها خيلي بيشتر ار عشق سرم مي شده است .حالا نمي دانم پيشرفت كرده ام يا پسرفت.

شما قضاوت كنيد ؟ به نظر شما اين شعر را در چند سالگي سروده ام؟

راهيم بر سر كوه بلند آرزو ها 

 اين به چشم نزديك و آن دور از قدمها

عازمم تا برايت خلعتي از گل بسازم

 آنچه دارم در رهت در دم ببازم

به تو خواهم رسيد شهزاده مست 

كه چون ببرت بديد از لانه اش جست

نعره اي لرزان كشيد با خود همي گفت   

كه ببرم در پي زيباي در رفت

چو توسن در بيابان بر بتازم                  

بر عاشق بودن خود هي بنازم

چو بازي بر كنم از خاك ويران

 كه آگه گردم از راز دليران

ببر با خود در خيال صيادي است                

چنين رويا بدان بيهوده يادي است

در اينجا ببر صيد است و تو صياد               

شگفت اصرار و صيد دنبال صياد

 

عشق براي تو

سعيد(سپهر)

نوشته شده توسط سعيد(سپهر) در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت | لینک ثابت |
سلام به همه دوستان عزيزم

نمي دونم چند نفر از شما هنوز به اين وبلاگ سر مي زنيد.ولي اگه يه نفر هم باشه كه اين جا رو اندازه من دوست داشته باشه حضور اون يه نفر براي من يه نعمت و يه لطف الهي فوق تصوره .

دوستاي عزيزم مي دونم كه خيلي وقته متني كه از نظر من قابل عرضه باشه رو تو اين صفحه بار گذاري نكردم. كه البته اين هم بر مي گرده به حال و هواي من تو اين يك سال و اندي اخير .چرا كه فضاي جديدي برام ايجاد شده بود كه مي بايست تمام ذهن و توانايي شهوديم رو در اين فضا مصرف مي كردم مثل نوزادي كه در شش ماهه اول زندگي تقريبا دايره لغات زبانش تكميل ميشه و بعد از اون بايد تمرين كنه تا بتونه ارتباط برقرار كنه و بعد از اين ديگه ياد گيري قسمت كمتري از ذهن رو به خودش مشغول مي كنه و از اون به بعد رابطه شروع ميشه .به هر حال به لطف خداوند بزرگ رفته رفته كوچه هاي نا شناخته اين شهر غريب كمتر و كمتر ميشه حد اقل تو اون وسعتي كه آگاهي من اجازه مي ده اين شكليه .البته اين داستان هنوز قسمت بسيار زيادي از ذهن من رو درگير كرده و فكر هم نمي كنم به اين زودي ها بتونم بنويسم ولي تنها چيزي كه مي تونم بگم اينه كه اين وبلاگ تعطيل نشده و هرگز هم نخواهد شد .چرا كه به نام عشق مزين شده مسيري كه هرگز به اون شك نكردم .ممكنه به عملكرد خودم شك كرده باشم ولي به كليت عشق هرگز .

 

عشق براي تو

سعيد(سپهر)

نوشته شده توسط سعيد(سپهر) در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت | لینک ثابت |

تابشی موذی پلک هایش را رنجاند .صبح است.او اخرین است .آخرین سرباز از آخرین گروهان ارتشی نابود شده.

 

بی رمق برخاست .خون و عرق از چهره زدود .پرچم را افراشت .خودش مارش نواخت .خودش با لا کشید . و خودش احترام گذاشت .

 

موقعیت را سنجید.نه دشمنی و نه همقطاری.آرام آرام.گویی سالهاست که صلح شده .کاشی های سالم قرارگاه را شمرد .6 ردیف 6 تایی می شود 36 تا .

 

نسیمی دلپذیر وزید .طعم داربود.طعم لبهایی را می داد که رویش خاکستر پاشیده اند.دلش تنگ شد و گریست .

به یاد رقصها و لباسهای محلی و می گساری هایش.

 

امروز با صدای طوفان بلند شد .باز هم پرچم و احترام .باز هم کاشی ها 36 تا بودند .رو به آسمان کرد .

غرق شد در رقص ابرها .

 

یاد کودکی اش کرد .آغوش مادرش .مدرسه و معلم و ناظم و ... .احساس شناور بودن کرد.

 

چشم گشود .باران بود .پرچم را بالا کشید .سقف نیمه ویران پناهش شد .باز هم کاشی ها 36 تا بودند .و امروز روز سوم بود .

 

رنگین کمان زده بود .به خیال عشق نوجوانی اش زیر رنگین کمان نشست .اندیشید اگر یک دختر از دشمن مانده  باشد .مانند من تنها!!!

او را خواهم کشت او دشمن است .مگر اکنون دشمن معنی دارد.!نه او را اسیر خواهم کرد .مگر اسیری اکنون معنی دارد.!از او اقرار می گیرم ! نه مگر دشمنی باقی مانده.!

 

شب شده بود .صدای خشخشی سکوت را در هم ریخت .از جا پرید و دخترک زنده مانده دشمن را دستگیر کرد.

 

خواست دست و پایش را ببندد .اما به چشمان دخترک نگریست .ترسان بود و بس زیبا.لرزان و بی پناه –خسته و گرسنه .سردش بود.او یک انسان بود .کسی که او را از تنهایی می رهانید.

یاد مردمان از دست رفته شهرش کرد .به دامان دختر اویزان شد و گریست .دخترک زانو زد و سرش را در اغوش کشید.

 

صبح شد .حال بالا کشیدن پرچم را نداشت .کاشی ها را تا 24 شمرد و حوصله اش سر رفت .بی قرار بود .عاشق شده بود .عاشق دخترک دشمن که در خواب دیده بود .کاغذ و قلم را برداشت و برایش نامه نوشت .نوشت و نوشت:از چشمانش .از موهایش .از اندامش .از تنهاییش .از خاطرات و رسمها و سنت ها یشان.از فتوحات جنگهایشان.از اخلاقش و غذای مورد علاقه اش.از اینکه در رقص محلی بهترین پسر ده است.نامه ها را به دست باد می داد .تا شاید روزی به دست معشوقش برسد .انقدر نوشت و نوشت و نوشت تا به خواب رفت.

صبح است .باید پرچم را بالا بکشم .یک عشق خیالی نباید اینقدر مرا ضعیف کند .پرچم را بالا کشید .

کاشی ها را تا آخر شمرد .آخر تمام انچه از کشورش مانده بود همان 36 تا کاشی بود .ساعتها نگهبانی داد .

چند تیر به سمت دشمن فرضی شلیک کرد تا تفنگش را امتحان کرده باشد .

 

گشتی زد و اوضاع را بررسی کرد .نامش را روی کاشی هایش حک کرد .چند مدال از لا به لای آوار یافت  و به سینه خویش آویخت.

 

با چند تکه سنگ و چوب برای خودش بازی قمار ساخت .بازی کرد و بازی کرد و برد و باخت.

خواب چشمانش را ربود پای میز بازی خوابید.

صبح شد.پرچم! نه رهایش ساخت .این همه بالا و پایین کردنش چه سودی داشت .کاشی ها ...نه اصلا نگاهشان نکرد .روز ششم بود و مثل همیشه آرام و خلوت .

 

سکوت و سکوت یکی نبود و یکی نبود .رو به آسمان کرد .چه چاه عمیقی در آسمان است .پیش از اینکه بگوید :وای خدای من .کار تمام شد.

دایناسور او را بلعیده بود .

 

عشق برای تو

سعید (سپهر)

نوشته شده توسط سعيد(سپهر) در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت | لینک ثابت |
 

 

۱-همسايه عزيز :خوب احترام به همسايه واجبه

۲-لطفا :خوب به هر حال بايد با خواهش و تمنا درخواست هارو مطرح كنيم

۳-مقابل درب منزل خود آشغال بريزيد:يعني اينكه درب منزل خودتون آشغال دونيه نه اينجا

۴-فحش مي دهيم:خوب نميشه كه همه چيز رو با قربونت برم و مخلصتم درست كرد که -راستي اونهايي كه آشغال ميريزن دم در خونه يكي ديگه براشون مهمه كه يكي پشت سرشون فحش بده يا اينكه فحش دادن حتما بايد جلوي آدم رخ بده تا رسميت داشته باشه .

۵-با تشكر :والا اين يكي رو ديگه خود سه پيتم هم توش موندم اين هم سياست تشويقي آشغال نريختن همسايه هاست ديگه يه تشكر گنده منده رو در  خونه

۶-خودمون با اينكار رو درمون رو گلاب به روتوني كرديم كه اين توطئه آشغال گذاشتن شما همسايه هاي عزيز خنثي بشه.

اين تصوير رو نزديك منزل يكي از اقوامم كه تو منطقه سعادت آباد تهران زندگي مي كنن تهيه كردم كه مربوط به يك خونه نيمه تمامه كه همسايه هاي محترم هم لطف ميكنن زباله هاي محترمشون رو مي ذارن اونجا نوع اين نوشته خيلي برام جالب بود .خيلي از نكات فرهنگي ما تو اين نوشته بارزه دقيق بخونيدش و از تناقضاتش و منظورش لذت ببريد .اينكه طرف مي خواد كسي آشغال نذاره اونجا فحش هم بده كسي هم نرنجونه تازه تشكر هم مي كنه .

 

مخلصيم DR.3pit

 

 

نوشته شده توسط سعيد(سپهر) در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت | لینک ثابت |

 

براي اينكه اين مطلب رو بنويسم بايد يه كمي مقدمه چيني كنم مثلا بگم كه سعيد حدود 7-8 ماه پيش, از اين شركتي كه اونجا با هم همكار بوديم رفت و همكاري ما به همكاري وبلاگي و همراهي هاي دوستانه خارج از شركت خلاصه شد خوب همونطور كه شايد خيلي هاتون بدونيد اين بنده حقير هرگز قصد نوشتن نداشتم چه برسه به اينكه بيام و وبلاگ درست كن واسه خودم.

خلاصه تو چند تا از اون جلسه هايي كه من و سعيد مشتركا حضور داشتيم , سعيد به من گفت كه دوست داره بعد از جلسات هم با هم تبادل نظر كنيم (نامرد برام آش پخته بود-مي خواست كشفم كنه) خلاصه من هم كه مدتها قبل اسمش رو شنيده بودم و مي دونستم جزو نفرات موفق اين شركت بوده  گفتم به چشم .

يه روز زنگ زد گفت بيا اتاق من (یعنی خودش)رفتم اونجا گفتم در خدمتيم قربان, سعيد گفت من خودم تو زندگي شخصيم خيلي شوخ طبعم و و يه حاضر جوابي هاي مخصوص به خودم هم دارم البته با دوستهاي خيلي خيلي نزديك و خانواده خودم(خيلي تعجب كردم چون سعيد تو شركت اغلب در حال بحث و جدل بود وقتي دست نوشته هاش رو خوندم اصلا باورم نميشد كه اين طوري باشه) ولي هيچ وقت تو شركت يا وسط يه جلسه رسمي مطرحشون نكردم .گفتم يعني فكر مي كني من زياده روي مي كنم , با يه ركي خاصي زول زد تو چشمام و  گفت آره البته  نمي خوام فضولي كنم ولي حيف شماست كه با اين همه اطلاعات و توانايي ذهني با يه سري حرفا و كارا باعث بشي همكارات خيلي روت حساب نكنن.گفتم خوب شما كه نمي خواي فضولي كني چرا مي كني –خنديد گفت :آره من فضوليم با بقيه فرق ميكنه هميشه بعد از فضولي يه پيشنهاد دارم گفتم چيه ؟ گفت:فكر ميكنم بجاي اينكه داد مدير عامل و همكارات و اشك منشي هاي ترشيده شركت (باور كنيد دارم نقل قول مي كنم شوخي نيست ) رو در بياري  اين جوابايي كه مي خواي به اونا بدي رو بنويس تو يه تيكه كاغذ بعدش هم اگه دوست داشتي  بيا بنويسشون تو وبلاگ من كه به علت خيلي از دلايل مختلف(از خودش بپرسيد خيلي شخصي بوده) مي خوام يه تحولات اساسي توش ايجاد كنم .

گفتم: كه چي بشه ! گفت :هيچ وقت فكر نكن كه مي توني ذهنت رو محصور كني پس اينكه نخواي سر به سر بقيه بذاري و از خودت دور كن اما تو واقعا باعث رنجش و عدم اعتماد بقيه مي شي ولي تو وبلاگ تو با يه سري آدم طرفي كه مي دونن اگه حسشون رو ننويسن يا بيان نكن چه بلايي سرشون مياد پس از اينكه تو هم مي نويسي و حست و ذهنت رو  منتقل مي كني نه تنها نمي رنجند بلكه شايد خوششون هم بياد .شايد از تكنيك نوشتنت و نحوه انتخاب و چيدمان كلماتت خوششون هم بياد (كه البته تا حالا يه همچين موردي گزارش نشده ولي من با پررويي مي نويسم) اين طوري شد كه ما نشستيم و اين اسم رو انتخاب كرديم و من پيوستم به اين وبلاگ .

خلاصه ما پسر سر و سنگيني شديم و احتياج به شوخي و طنز رو تو اين وبلاگ ارضا كرديم تا اينكه من 2 ماه پيش يه پيشنهاد با يه حقوق بهتر و موقعيت بهتر از يه شركت دريافت كردم كه البته پذيرفتم و من هم از اون شركت با همه اشك ها لبخند هاش و همه خاطرات تلخ و شيرينش رفتم.

يه روز تو نهار خوري بودم با مدير بازرگاني و مدير امور اداري داشتيم نهار مي خورديم كه به صورت ناگهاني متوجه شدم كه مدير عامل بنده خدا  به صورت اورژانسي بايد بره به يه سفر, من كه هم كلي گزارشات و تحليل هاي مالي تهيه كرده بودم كه بايد حتما قبلش به تاييد مديرعامل مي رسيد (خيلي مايه گذاشته بودم خداييش گفتم اول كاره يه كم خودم رو به رخ بكشم) بي اختيار پرسيدم نه!!! كي بر ميگرده؟؟؟ يكي از اين دونفر همراه بنده براي اينكه اول كاري يكم حال من رو بگيره و سابقه كاري خودش رو به رخم بكشه با شوخي و خنده گفت :آقا جان شما دو روزه تازه اومدي تو اين شركت توقع داري از مدير عامل كه همه چي رو به شما بگن ها ها ها –راستش خيلي بهم بر خورد نه از اينكه يه همچين تيكه اي خوردم نه! از اينكه خيلي وقت بود يه همچين بي احتياطي رو تو محيط اداري نكرده بودم و يه سوال رو از رو سادگي و عجله اون هم تو يه همچين موقعيتي نپرسيده بودم.

القصه خون جلوي چشمام رو گرفته بود سم عقرب نه تنها از نيشم بلكه از گوش والباقي كانالهاي بدنم  داشت فواره مي شد تمام نصيحت هاي سعيد اومد جلو چشمم ولي طاقت نياوردم گفتم: حالا كه خودش نيست اين يه دفعه رو بر مي گردم به اصل بد ذات خودم . بي اينكه به روي خودم بيارم قهقه بلندي زدم وسط نهار خوري (اينطوري خنديدن تو جمع يه ژست مديريتي خيلي مهمه يادتون باشه بعدا نگي نگفتي ها ) كه توجه خيلي هاي ديگه هم جمع شد به ميز ما بي معطلي گفتم اين حرف شما من رو ياد يه جوك انداخت با همون لبخند روباه گونه اش گفت: اه بفرماييد ما هم مستفيض بشيم

گفتم :يه روزي يه دكتري به نام دكتر سه پيت مي ره تو يه ديوونه خونه تا ببينه كيا خوب شدن مرخصشون كنه .ميبينه اونجا يه صف طولاني بستن پشت يه سوراخ رو يه ديوار  به قاعده يه 50 توماني و نوبت نوبتي مي رن تو اون سوراخ رو نگاه ميكنن يه پير مردي هم نشسته بوده اونجا, دكتر سه پيت فكر ميكنه اين پير مرده خوب شده كه نرفته تو صف وايسته مي ره ازش مي پرسه آقا شما شغلتون چي بوده ميگه من مدير امور اداري بودم   دكتر ميگه:اه پس حتما مي دوني تو اون سوراخه كه همه ميرن توش رو نگاه مي كنن چيه  پير مرده هم ميگه :ا_ه ه ه ه  زرنگي ما يه عمريه اينجاييم و تو اين سوراخ رو نگاه ميكنيم هنوز نفهميديم توش چيه تو دو روزه اومدي اينجا  مي خواي از همه چي سر در بياري .

داشتم با دلخونكيه خودم حال مي كردم كه صداي قهقه همكارام تو نهار خوري من رو به خودم آورد و ديدم با به روي برافروخته داره نهارش رو مي بلعه مرتيكه دلقك !!!!

من هم يه زرنگي كردم هم همون موقع كه دوست داشتم گفتم هم نوشتمش تو وبلاگ 

 

مخلصيم DR.3pit

نوشته شده توسط سعيد(سپهر) در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت | لینک ثابت |
 

از بچگی نقاشی کردنم افتضاح بود اما چون سعید خان ترجیح داده حتما از کار های خودمون بذاریم اینجا ولو اینکه خیلی بد باشه ما هم اطاعت می کنیم به هر حال همونطور که وقتی اون چیزی به ذهنش می رسه و نمی تونه که ننویسدش من هم نمی تونم نکشمش

 

 

      

                                                                دکتر سه پیت ۶X5 ساله از تهران

 

مخلصیم DR.3pit  

نوشته شده توسط سعيد(سپهر) در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |